در مقابل شان می نشینی با همان حسی که
ژاندارک در کلیسا نشست
و سکوت می کنی تا هر کس از ظن خود، قضاوتت کند..
آنچه هستی را نمی فهمند
آنچه هستند را
اما با تمام وجود، می فهمی..
سکوت که می کنی
قیافه شان حق به جانب می شود
سکوت را که می شکنی
دست پیش را می گیرند که...
گاهی قضاوت شدن
ذات زندگی ات می شود و ارثیه روزهایت..
آتش حرف های شان
از هر فاصله ای که باشد
حکم به سوزاندن تو در میدان اصلی شهر می دهد..
.
.
این روزها
در و دیوار هم برایت
ژست کشیش ها را می گیرند..،
اما دلت هوای اعتراف دارد
در کلیسایی که
کشیشش مدت هاست
ایمان خود را از دست داده است..
این روزهاکه هوای اعتراف داری
تمام حرف ها
در گلویت کش می آیند و اعتراف نمی شوند..
دلت کشیشی را می خواهد
که خودش را از تو مومن تر نداند
و بفهمد تمام حرف های دلت را
بی آنکه مجازاتت کند..
سکوت کن
بگذار ژاندارک وار تو را به آتش بسپارند
آتش که می داند
سوختن گناه تو نیست.
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
خیلی وقتا پیش میاد که دچار همچین حالی میشم...
.gif)
تنها پنجره ای می خواهم
که سالها
در انتظار تو
بر شیشه های مه گرفته اش
آه بکشم.
.gif)
.: Weblog Themes By Pichak :.